سی و پنج ماهگی
ماهکم، عسلکم ، عشقم ، نازنینم امروز وارد سی و پنجمین ماه از زندگیت شدی . 



برا خودت خانمی شدی . برا روز دختر هم ظهر قول هدیه رو داده بودم عصری باهم بیرون رفتیم و دایم در مورد هدیه خریدن سوال می کردی و بالاخره بن بن بن 1 رو خریدیم نمی دونم چطور تا خونه تحمل کردی تا بازش نکنی خیلی خوشت اومده ، دیروز هم صبح که من داشتم می رفتم سرکار گفتم آیلایی زود بوس بده بدوم دیر شده برگشتی می گی مثل من بدو ( به صورت اریب می دوی) بعد هم می گی مامان ظهر برگشتی فارسی یاد بگیریم الهی .
امروز صبح هم دخملی سی و پنج ماهه مامان وقتی من براش میوه می ذاشتم برگشته بسته بیسکویت رو باز کرده به زور یک دسته بیسکویت بیرون آورده تو نایلون من می ذاره و بر می گرده می گه اینها رو ببر اداره ما هم اطاعت امر کردیم .
گاهی چنان شیرین می شی که می خوام همونطور درسته قورتت بدم 
گاهی هم چه عرض کنم دود از کله ام بلند می شه
اما همه چیزت عالیه عالی هست الهی شکر





خیلی خیلی دوست داریم 







سی و پنج ماهگی
